تبليغاتX
ترانه های ناگفته

ترانه های ناگفته

جز بهانه هایم ، ترانه هایم . . . . . . . . . . . . . . . دل به کس ندارم ؛ از شما چه پنهان

نگاهی بر تاریخچه یلدا

 

يلدا با ولادت ميلاد و تولد هم خانواده است

پيشينيان ما كه به نبرد دائمي شب و روز و نور و ظلمت و خوبي بدي و اهورا و اهريمن اعتقاد داشتند ميگفتد طولاني ترين نبرد سال شب يلداست كه به درخشش خورشيد و تولد نور ختم ميشود

يلدا شب تولد خورشيد است

..

تولد خورشيدتان مبارك

 

yalda

يلدا و مراسمي كه در نخستين شب زمستان و بلند ترين شب سال بر پا ميشود مخصوص آريائي هاست و قدمتي بالغ بر هزار سال دارد.

اقوام قديم اريائي از هندو ايراني

 هند و اروپائي جشن تولد آفتاب را آغاز زمستان ميدانستند. به ويژه ژرمن ها آن را به ماه خداي آفتاب نسبت ميدادند.ابوريحان بيروني در آثار الباقيه ميگويد (( روز اول دي ماه خور نيز ناميده ميشود. و در قانون مسعودي نسخه موزه بريتانيا خوره روز ثبت شده و در بعضي ماخذ ديگر خرم روز هم نامبرده اند))

تصور گذشتگان بر اين بود كه تاريكي نماينده اهريمن است و روشنائي از تجليات و آثار اهورائي.به همين مناسبت در شبها آتش روشن ميكردند تا تاريكي و عاملان اهريمن نابود شده يا بگريزند.كه آتش به همين دليل چون خورشيد از تقدس والائي در بين مردم بهره مند شده بود.در شب يلدا جهت رفع نحوست آتش روشن ميكردند.دور هم جمع ميشدند سفره پهن ميكردند و با هم غذا ميخوردند.اين سفره جنبه ديني داشت و مقدس بود.و از ايزد خورشيد روشنائي و بركت مي طلبيدند و اين سفره پر يركت تمثيلي از بهار و تابستاني پر بار در پيش رو بود.پس اول دي ماه به دليل اينكه تجديد حيات خورشيد است به نام يلدا و تولد خورشيد مشهور شده و جشن گرفته ميشد.اما در آغاز دي ماه جشن بزرگ ديگري نيز بود.در آن ايام هرگاه نام روز و ماه تلاقي ميافت آن روز را جشن ميگرفتند.واژه (( دي )) تغير شكل يافته (( ددو ))ست كه در اوستا به معني خدا و آفريدگار است كه در عصر پهلوي تغيير شكل داده و به ((دي )) كنوني در آمده است.و چون اولين روز ديماه به نام آفريگار بود و جشن تولد خورشيد نيز بود به آن خرم روز ميگفتند و جشن بزرگي در ايران باستان ترتيب ميدادند. ابوريحان بيروني ميگويد : دي ماه را خور ماه نيز ميگويند .نخستين روز آن خرم روز است و اين روز و اين ماه هر دو به نام آفريدگار است.به همين جهت اين روز در بين ايرانيان بسيار گرامي بود و آغاز سال نيز محسوب ميشد.

در دوران گذشته انتشار آئين مهر به روم و بسياري از كشورهاي اروپائي باعث شد كه روز بيست و يكم دسابمر را كه برابر با اول دي ماه بود به عنوان روز تولد مهر يا ميتراي شكست ناپذير جشن بگيرند. اما در سده چهارم ميلادي در اثر اشتباهاتي كه در سال كبيسه به وجود آمد تولد مهر نجات بخش يا مسيحاي منجي در روز بيست و پنجم دسامبر واقع شد.و از آن پس تثبيت شد.تا آن زمان تولد مسيح ششم ژانويه جشن گرفته ميشد.اما زماني كه كم كم مسيحيت در روم جا باز كرد متوليان كليسا چون نتوانستند بر جشن تولد ميترا در بيست و پنجم دسامبر غلبه كنند همان روز را زايش عيسي مسيح اعلام كردند كه تا كنون باقيست.

يلدا يك واژه سرياني ست به معني تولد رومي ها خودشان واژه ((ناتاليس)) را به معني تولد داشتند .اما مسيحيان سرياني واژه يلدا را با خود به ايران آوردند كه اين نام در ايران ماندگار شد.

yalda

خوردن آجيل و شيريني و جمع شدن خانواده ها ير سر سفره اي واحد ميراثي است گرانبها كه از چنين فرهنگ و تمدني دور دست به ما رسيده و ما نيز چنان گذشتگان بايد پاسدار آن بوده و به فرزندان خود بياموزيم.

از زيباترين رسوم اين شب تفعل بر ديوان حافظ است .

 

با آرزوي يلدائي خوش براي همه آريائيان از جمله ايرانيان و خصوصا دوستان خوبم ........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 15:20  توسط سایه بان  | 

دوست خاموش و فراموش شده

میخواهم او را همنشین تنهائیم قرار دهم که نامش محبوب همه خلق است

و ذکرش آرامش بخش دلها ...

خدای را که بزرگ است .....

یگانه مهربان و رحیم و رحمان را.....

زمین و آسمان ا که نشان از عظمت اوست .....

و بودن در کنار دوست را که زیباترین جای امکانیست که او آفریده .....

.......

دوستان عزیزم سلام :

باز هم فرصتی دست داد تا در کنار شما خوبان باشم . و پیش از هر سخنی برای شما آرزوی سلامتی و شادکامی از درگاه الهی دارم .

در  ایامی که گذشت (( هفته کتاب))  رو پشت سر گذاشتیم  و این مناست بهانه ای شد تا در این فرصت دیدار باب سخن  در این مورد  باز کنم  و چون  همیشه  شنونده  سخنان پر مهر  و حکیمانه  شما باشم.

همه ما هنوز  اون شعر  زیبای کتاب رو که در سالهای کودکی آموختیم - حداقل در حد یا چند بیت - به یاد داریم.

اما تا چه حد اون رو باور داریم ؟

به راستی ما تا چه حد با کتاب مانوسیم ؟

چه مقدار از زمان رو برای کتاب اختصاص دادیم ؟

و چقدر برای دانستن مطالبی که به اونها نیاز داریم به خواندن کتاب رو آوردیم ؟

هیچ وقت به این فکر کردیم که خواندن کتاب چه اثری میتونه در زندگی ما داشته باشه ؟

متاسفانه در سیستم غلط  آموزشی ما از همان سالهای ابتدای آموزش این ذهنیت در ما  ایجاد شد  که کتاب را برای باز پس دادن امتحان بخوانیم.و همیشه شبهای امتحان به جان  کتابهای درسی افتادیم آنها را برای امتحان خواندیم زیر مطالب مهم خط کشیدیم.یادداشت کردیم و فقط برای روز بعد آنها را به اجبار و از سر ترس -نمره- نیاوردن و -تنبیه - شدن در ذهن سپردیم و گاهی هم به نوشتن مطالب دشوار بر روی انواع  لوح ها در سایزهای میکرو متری برای  استفاده مخفیانه  رو آوردیم.یعنی خواندن  برای اخذ  نمره  و صرفا فرار از تنبیه یا حداقل سرزنش کادر مدارس و والدین.

این نوع خواندن - نه مطالعه - همیشه با استرس و فشارهای روانی همراه بوده و نتیجه آن چیزی نیست جز همین عدم وجود فرهنگ کتابخوانی در کشور ما و حتی در بضی از موارد گریز و تنفر ما از این نام.

در این شیوه  هیچگاه ما مطالعه تشویق  نشدیم.وخواندن کتاب برای ما از کار  در اردوگاه های کار اجباری هم دشوار تر بود و این ذهنیت تا دوران متوسه ادامه داشته و حتی به دانشگاه های ما هم وارد شده.

خواندن برای قبولی دانشگاه و دکتر و مهندس شدن برای درآمد بهتر داشتن وآدم مهمی بودن.برای سینه سپر کردن پدر و مادر آقایون شب خواستگاری که پسر ما مهندس تشریف دارندو در مورد خانمها هم وضع از این بدتر .بارها از دختران دانشجو شنیدم که حتی کوچکترین علاقه ای به رشته تحصیلی خود ندارند و به خاطر حرف والدین و دو راهی یا دانشگاه یا ازدواج در حال تحصیل هستند.

هیچ نیازی به دانستن آمار نیست .کافیست سری به کتابخانه ها و سالنهای مطالعه ( ببخشید مکانهای خواندن  و حفظ کردن  مطالب ) بزنید.یا  چند دقیقه در کتاب  فروشی های  میدان انقلاب پرسه  بزنید. به راحتی  متوجه وجود  حقیقی و تلخ  سخنان من  خواهید شد.البته  من نمیخواهم عنوان  کنم  که  هیچ مطالعه ای  غیر از کتب درسی در ایران نیست.سخن  من کمبود  این نوع مطالعه و بی هدف بودن همین مقدار اندک است. خواندن  رمان های مختلف و اکثرا بدون هبچ  نکته جالب توجه و آموزنده  یا کتابهائی از این دست فقط  آمار قروش  کتاب را بالا برده تا در سایه  آن از غلط  بودن فرهنگ  مطالعه در کشور  چشم پوشی کنیم.

کمتر کسی را میبینید که به صورت منظم به دنبال تهیه و مطالعه مطلب خاصی در کتابخانه ها و کتاب فروشی ها باشد.

قرار دادن یک  هفته در سال به نام هفته کتاب اگر چه کاری در خور تحسین است .اما برنامه ها و مراسم آن به  آنچه  اشاره کردم کمتر  توجه داشته  .و کار  جدی از طرف رسانه ها و جراید ما در این  زمینه انجام نشده.

ما باید یاد بگیریم که :

کتاب میخوانیم  تا افق های  تازه ای روبروی  خود  بیابیم .

تا  از آنچه دیگران  تجربه کرده اند  درسی بیاموزیم.راه های

 نرفته را بپیمائیم. تا از  آنچه دیگران برای دانستنش سالها

زحمت کشیده اند در کمترین زمان و بی هیچ زحمتی بدانیم

کتاب غذای روح ماست و ما در این گرسنگی روح ندانسته یا

دانسته هزاران رنج و مشقت را تحمل میکنیم.تا از آنچه دیگران

در صفحات کوچک کتاب نوشته اند زندگی دیگری آغاز کنیم و به

این باور برسیم که میشود از کتاب خواندن ره صد ساله را

یک شبه طی کرد.

سخن کوتاه میکنم و در با این توضیحات  یک کتاب را که خواندن آن در من تاثیر زیادی داشت معرفی میکنم.

نام کتاب : داشتن یا بودن ؟

نویسنده : اریک فرم

ترجمه :اکبر تبریزی

انتشارات مروارید

نویسنده در این کتاب نگاهی یه زندگی انسان در عصر جدید داشته و از مشکلات و اشتباهات او سخن به میان آورده تصورات غلط ما را گوشزد کرده و یاد آور میشود.اریک فرم در ادیان و مذاهب متفاوت جستجو کرده و با مقایسه آنها از دیدگاه جامعه شناسان و  روانشناسان بزرگ سعی در چاره  اندیشی و راه حلی برای  نجات انسان  امروز آز آنچه پیرامون  او میگذرد  و  اغلب از رفتار و تفکرات  اشتباه خود  او  سر میزند دارد.خواندن این کتاب مسائل و نکات مبهم بسیاری را که در زندگی روزمره با آنها دست به گریبانیم برای ما باز گو مبکند.خواندن  این کتاب  آرامشی را  در ذهن ایجاد میکند و در  رفتار و گفتار  انسان تاثیر خوبی خواهد داشت.

از شما به خاطر طولانی شدن مطلب و تند و صریح بودن آن عذر خواهی میکنم. ودر پایان از دوستان عزیز خواهش  میکنم در  بین کتابهائی که پیش از  این خوانده اید  چنانچه  کتابی در نظر  شما  جالب  بوده و خواندن آن رابه دیگران توصیه میکنید درقسمت نظرات این وبلاگ با ذکر نام و مشخصات لازم برای سهولت در تهیه آن  و در صورت امکان  توضیحاتی مربوط  به مطالب  یا چند  جمله کتاب البته  تا حد ممکن  گویا و کوتاه برای من و سایر بازدید کنندگان معرفی کنید.

مطمئنا این بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه ایست که از دوستانی چون شما دریافت خواهم کرد.

پیروز موفق و سلامت باشید ...............

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 18:56  توسط سایه بان  | 

علت آتش سوزی کتابخانه چه بود ؟

۸ هزار جلد کتلب مرجع در آتش سوخت

این خبر تیتر برجسته برنامه های خبری شبکه های مختلف صدا و سیما در روز چهارشنبه و روزنامه های روز پنجشنبه هفته گذشته بود.

خبری که بغض در گلو و اشک در چشمان هر ایرانی علاقمند به فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم داشت آورد

عکس از روزنامه ایران

من هم مانند همه شما عزیزان از شنیدن این خبر متاثر و شوکه شدم. اما چیزی که سبب شد من مطلبی در این مورد اینجا بنویسم مطالبی بود که در روزنامه ایران خواندم.

به گفته کارشناسان سازمان آتش نشانی به نقل از روزنامه ابران:

وسایل اطفای حریق این مکان متعلق به ۷۰ سال پیش بوده و استاندارد مناسب را نداشته.به گفته ماموران ایستگاه ۴۰ آتش نشانی از دود و شعله های گسترده این حریق متوجه آن شدند و با تاخیر طولانی به آنها اطلاع داده شده. ( نوش دارو بعد از مرگ سهراب)

عزیزان این مطلب بیش از خود خبر برای من متاثر کننده بود.حرفه و شغل من در این زمینه ( صنایع حفاظتی) است . و به جرات میتونم بگم نصب و راه اندازی یک سیستم ساده اعلام حریق (حالا سیستم اطفای حریق بخوره تو سرشون) از لحاظ قیمتی کسری از یکی از کتابهای سوخته در این محل را داشته و از نظر زمانی حداکثر ۲تا ۳ روز کاری.تا به محض تشخیص اولین دودهای حاصل از سوختن کاغذ سیستم حریق را به نزدیکترین ایستگاه  آتش نشانی و همچنین حراست دانشگاه اعلام کند تا آنها هم به دلیل عدم هماهنگی از ورود آتش نشانان به دانشگاه جلوگیری نکنند و دقایق حیاتی دیگری از دست نرود.

بله عزیزان به همین سادگی.و به همین راحتی میشد از خسارتی این چنین سنگین جلوگیری کرد.و با کمترین خسارت آتش را خاموش کرد.

عکس از روزنامه ایران

به عقیده من این کتابها نه در آتش حاصل از جرقه سیمهای برق که در آتش جهل سهل انگاری و عدم مسئولیت شناسی مسئولین این کتابخانه سوخت و تلی از خاکستر از آن گنجینه بر جا ماند.چه همانطور که عرض کردم آتش حاصل از جرقه برق قابل کنترل و اطفاست اما آتش جهل .....!!!!!!؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:11  توسط سایه بان  | 

شبهای قدر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیلة القدر

و ما ادریک ما لیلة القدر

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما

التماس دعا 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:0  توسط سایه بان  | 

رمضان ماه خداست

سلام به رمضان

سلام بر ماه قران

سلام بر ماه عبادت و برکت

سلام یر علی شهید رمضان

سلم بر همه همه مومنان روزه دار

و سلام به شما دوستان

پیش از هر چیز یرای شما خوبان آرزوی قبولی عبادات شما را از درگاه خداوند متعال دارم و پس از اون التماس دعا از شما.

امشب ششمین افطار رمضان و مهمانی سفره سراسر برکت و رحمت درگاه الهی است.

شور و حال رمضان در تمام کشورهای اسلامی حس میشود ولی مطمئنا در ایران حدیث دیگریست.

کشور شیعه علی و خواندان عصمت و طهارت این روزها شور حال وصف ناشدنی دارد.

این که امشب رو برای رسیدن خدمت دوستان از دیگر شبهای رمضان انتخاب کردم به این خاطر بود که امشب  مصادف است با نزول تورات بر موسی(ع) .که به همین مناسبت این شب عزیز را به تمام یهودیان خصوصا هموطنان یهودی تبریک عرض میکنم.و امید به اینکه خداوند خود وسیله نابودی قومی را که در زیر این پرچم به قتل و غارت مسلمانان پرداخته اند فراهم کند. تا بیش از این موسی نبی و امت او را دل آزرده از آنان نبینیم.

از درگاه ایزئ منان ارزوی شادکامی و سلامتی برای همه عزیزان را دارم . و از همه دوستان میخوام که من و خانواده من رو از دعای خیر خویش خصوصا در شبهای قدر بی بهره نگدارند

در پناه حق ............

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 19:46  توسط سایه بان  | 

خزان

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند

قاصدی کو که فرستم به تو پیغامی چند

دوستان عزیز سلام:

مدت زیادی دور از شما بودم . ولی هرگز دلیلش فراموشی خوبانی چون شما نیست. اما وقتی حرف تازه ای نبود باید سکوت کرد. تا تکرار حرفهای گذشته مبادا رنجش خاطر دوستی را در پی داشته باشه.

آخرین بار که در محضر شما بودم نیمه های تابستان بود و امروز از آغازین روزهای خزان. فصلی که من دیوانه وار عاشقش هستم. شاید بعضی این روزها و دلگیر بودن اون رو دوست نداشته باشن. و بعضی هم عنوان کنند که دوستدار پاییز هستن. اما این نهایت کم لطفی به این فصل از سال خواهد بود.

فصلی که باید نه ساده که در حد جنون عاشقش شد خزان است و بس. شاید همه ما بهار رو اینگونه لایق بدونیم . اما به قول ترانه سرای کاشان (( چشم ها را باید شست.. ..جور دیگر باید دید)) باران های پاییزی. غروب های زیبای اون و هزار رنگ برگها واقعا دیدنیست.

و در این بین برای من بهانه دیگری برای دوست داشتن پاییز هست و چیزی نیست جز میلاد پاییزی یکی از عزیز ترین عزیزانم. گر چه او به بی وفایی و بی معرفتی من رو متهم کرده ولی هنوز هم از میگم 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست روز پاییزی میلاد تو در یادم هست و تولدت رو بهت تبریک میگم.

این غزل را هم به همه دوستان خوبم و او تقدیم میکنم.با امید روزهایی شاد برای همه شما.

غزل خزان

باز  خزان  آمد  و  ایام  چه  شوری  دارد

سرخی تنگ غروب وه که چه نوری دارد

 

شده هر مرغ مهاجر که به باغی بوده است

نارون  و  ناروهش  خلوت  جوری  دارد

 

میرود دست نوازشگر یاری به گیسوی صنم

هم کند باد خزان .شاخه بید سروری دارد

 

خاک باران زده عطر افشان و هوا عطر آگین

پرسه های شب واین کوچه عجب لطف عبوری دارد

 

آسمان بغض و چنان ابر بهار هر دم نشکست

ابر  پاییز  عجب  اشک  صبوری  دارد

 

ساقه نرگس مغرور خنکای سحری دید شکست

مدعی نیست ولی  سرو چه نشکسته غروری دارد

 

بلبل از باغچه رفت چو گل بوالهوسی بیش نبود

آتش شمع مدام است که پروانه حضوری دارد

 

چه دل انگیز چه زیباست فریباست خزان

دست نقاش بنازم چه بلندای شعوری دارد

 

دل هر کس پی دلدار شد همه بی دل شده اند

سایه بان بین که عجب سایه دوری دارد

 

تهران. سایه بان

پاییز ۸۴

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 14:53  توسط سایه بان  | 

گم کرده ام

 

تابستان امسال هم از نیمه گذشت. با روزهای گرم و سوزانش. وقتی به روزهای رفته فکر میکنم انگار همین چند روز پیش یا حتی نزدیکتر {همین دیروز} بود که سال نو را به شما عزیزان تبریک گفتم ۱۴۶ روز گذشته و خاطره اون همین نزیکیست .

هیچ فکر کردین چرا ؟

همه گذشته ما به این صورت شده . در سنین جوانی هستیم اما ودکی و خاطرات اون با همه جزئیات خیلی نزدیک به ما احساس میشن .

من فکر میکنم دلیلش غرق شدن ما توی زندگی باشه. اکثر ما طوری زندگی میکنیم که انگار از قبل و فقط برای این منظور ساخته و برنامه ریزی شدیم. اینکه روزی متولد بشیم بزرگ بشیم مقاطع مختلف تحصیلی رو بدون هیچ اختیاری از خودمون پشت سر بگذاریم . ازدواج کنیم .... شاغل باشیم و صاحب فرزند باشیم.بعد یه روز چشم باز کنیم ببینیم سنین عمر ما از پنج دهه هم گذشته .اونوقت به خودمون میائیم و می فهمیم که خیلی بهتر از این میشد بود.

االبته خیلی از شما هم مطمئنا به این موضوع فکر کردین . اما نتیجه چی بوده ؟ خیلی زود دوباره فراموش شده و به همون زندگی رباطیک سابق برگشتیم. حالا بیائید خیلی جدی به ابن موضوع فکر کنیم و نتیجه ای بگیریم . و سعی کنیم زندگی ا توی کوچه پس کوچه های روزها و ایام گم نکنیم

این شعر گویای حال من و بسیاری از دوستانم (خصوصا یاس عزیز که چندی پیش اشاره خوبی به این موضوع داشت و راهکار خوبی هم عنوان کرده بود.) کاری هست از خانم مریم جلالی کم میخواند اما بسیار زیبا

من دلم را در هجوم آرزو گم کرده ام

عشق را در کوچه های جستجو گم کرده ام

 

در بیابان های فکر خویش دنبال سراب

آب اگر پیدا نکردم آبرو گم کرده ام

 

مرغ خون آلوده اندیشه را پر داده ام

خویش را در تنگنای خلق و خو گم کرده ام

 

قهر را بر پیکر بیداد اگر کوبیده ام

مهر را هنگام بحث و گفتگو گم کرده ام

 

کرده ام بر خود حرام این یک دو روز عمر را

سادگی را در فریب رنگ و بو گم کرده ام

 

زیر دست و پای غم با اشک پیمان بسته ام

گریه را در پیچ و خم های گلو کم کرده ام

 

اندکی کالای آرامش در این بازار نیست

زندگی را در بساط های و هو گم کرده ام

 

می سکوت و خلوت و خشم و خموشی میدهد

من صدایم را به گلبانگ سبو گم کرده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 13:45  توسط سایه بان  | 

عرض تبريك

سلام :

خوشحالم از اینکه در چنین شبی فرصتی دست داد تا خدمت شما دوستان خوبم باشم

 

جای غرور و افتخار داره که ما پیرو دینی هستیم که پیشوایان آن تا جهان باقیست الگوی پیروان و شیعیان خودند.

همه ما خوب میدانیم که حضور زن در نقشها و مسئولیت های کلیدی که به عهده اوست [ خصوصا در جامعه ایرانی] دارای اهمیتی انکار ناپذیر یست. گرچه قدر دانی از زحمات و محبتهای او خوصوصا در مسئولیت مادری در همه ایام سال هم پاسخی کوچک به او نیست اما اگر بنا به رسم و قائده به دنبال مناسبتی برای چنین امری باشیم مناسبتی مناسبتر از چنین روزی نیست.

روز میلاد کسی که در تمام زمان [ اگر چه کوتاه ] حضور مبارکش بر این کره خاکی چه در زمانی که خانه پیامبر (ص) بود و چنان نسبت به ایشان محبت داشتند که او را ( ام ابیها ) خواندند و چه در زمانی که منزل حضرت علی (ع)و همسر این بزرگوار بودند و شایسته ترین همسر برای او و مادر برای فرزندان ایشان.امید به اینکه همیشه از شیعیان واقعی او و فرزندانش باشیم.

پس این شب عزیز رو به همه شما دوستان خوبم  خوصوصا خواهران عزیزم که همیشه با حضورشون در این وبلاگ منو شرمنده محبتهای خودشون کردند و به خانواده شما همچنین به مادر عزیز تر از جان خودم که گر چه امشب فرصت نشد به دیدنش برم تبریک عرض میکنم.و برای همه در این شب ارزوی سعادت و دعای خیر دارم.

تقديم به همه خوبانم

و اما دوستان:

 من چند روزی که احتمالا تعداد اون از انگشتان دست هم بیشتر خواهد شد خدمت دوستان نیستم و بنا به وظیفه باید سری به خانواده در شهر همیشه دوست داشتنی خودم اصفهان بزنم.گرچه این مدت در کنار خانواده دوستان و اقوام هستم اما هرگز جای خالی شما کنار من فراموش نخواهد شد.و به محض برگشت به تهران خدمت دوستان خواهم رسید.

در پایان باز هم تولد حضرت (فاطمه زهرا )(س)را به پیشگاه مبارک فرزندش مهدی موعود(عج)و شما عزیزان تبریک عرض میکنم

 تا دیدار دوباره :

در پناه حق

                 پیروز

                       سلامت

                                 و شادکام باشید

...................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 19:47  توسط سایه بان  | 

دوستان عزیزم سلام :

روزهای گرم تابستانی شما به خیر.

بی شک همه شما برای یک بار هم که شده (در مورد بعضی ها بارها و بارها) ترانه بسیار زیبای { کویردل} را با صدای جذاب و خاص خانم مرجان شنیدید. این آهنگ که از جمله کارهای ماندگار موسیقی ماست و همچون (اله ناز-بنان )و (نازنین مریم ـمحمد نوری)و بسیاری مانند آنها هرگز فراموش نخواهد شد.

ترانه ای که امروز انتخاب کردم به نام معبود از آخرین آلبوم خانم مرجان و برای گوش کردن به این آهنگ اینجا را کیلیک کنید

معبود

دیریست که در غربت تو خسته ترینم

ای خانه دل دادگی و عشق و یقینم

 

دیریست که من دلشده ای گوشه نشینم

آواره بی موطن این خاک زمینم

 

با تو مرا عاشقی و لحظه شیرین

ای عشق من و جان من و همدم دیرین

 

با تو مرا شور دگر نغمه دیگر

ای وسوسه بودن من موطن غمگین

 

گفتم ز غمت ای یار بی تاب و توانم

از عشق تو دل کندن هرگز نتوانم

 

گفتی منم آن خسته افتاده در بند

گفتم نه هم در عشق من هستی و جانم

 

حال من اگر پرسی گویم که چنینم

من از تو جدا مانده دیوانه ترینم

 

دیوانه ترین عاشق بی موطن خاکم

ای بود و نبود من.من بی تو غمینم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 12:32  توسط سایه بان  | 

پنجره


پنجره ها

 

توی اون دفتر قديمی

 

جائی که از گذشته فقط خط و خاطره ای باقی مانده و بس

 

 بین برگهای رنگ  و رو رفته اون گذر میکردم

 

تا شاید بتونم از لابلای صفحات خاک گرفته اون تکه ای از آنچه اون روزها به جای مانده بیابم

 

به این صفحه که رسیدم از رفتن باز موندم

 

و از پیدا کردن نا امید

 

تازه فهمیدم که من خودمو جا گذاشتم

 

من جا مانده ام نازنین

 

توی سطر سطر دفترم   

 

 و توی شیطنت های کوکانه ام گم کردم همه شهامتی که برای گفتن آخرین کلام لازمم بود 

.............................

 

این یکی از  ناگفته های همون دفتر قدیمیست

 

نوشته ای که هیچ کس نخواند و نشنید

 

پنجره ها

 

از پس پنجره ای رو به افق

            به غروب دگری مینگرم

                     به غم سرخ دل آسمان مینگرم

                               به امید فردا به غروب مینگرم

 

                  بله ..... فردائی هست

 

اگر اینک اینسو پنجره رو به غروب

             ولی آنسوی اطاق پنجره ایست

                   آری آن سوی اطاق پنجره ایست رو به شرق

                            به امید فردا پنجره منتظر است

 

                  دل ما هم اینک به امید فرداست

 

اگر امروزی هست

       زندگی هست و نفس

                          به امید فرداست

 

                               زندگی من و تو

                           قصه این پنجره هاست

 

لحظه ای شرق و طلوع

                        آسمانی روشن

                                       چهره هائی شاد

 

لحظه ای غرب و غروب

                   آسمانی تاریک

                       همه جایش خاموش

                               چهره شادی نیست

                                        تیرگی حکمفرماست

 

                            زندگی من وتو

                           قصه این پنجره هاست

آذر ۷۵

اصفهان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 10:27  توسط سایه بان  |